رستوران باواریا از رستورانهای معروف تهران در دههی پنجاه شمسی است. فضایی متفاوت و تأثیرگذار که در طبقهی منفی یک ساختمانی هفت طبقه در خیابان ویلا، خیابان اراک، پلاک چهل قرار داشت. داستانهای این رستوران فراتر از دیوارهای آن است و با زندگی دراماتیک دو شخصیت اصلی آن هلن پنومارف و علیار ذوالقدر گره خورده است. این زوج در ابتدای دههی پنجاه از فرانسه به ایران آمدند و در سال ۵۷ و پس از انقلاب از ایران رفتند. در این مقاله که بر اساس کتاب خاطرات هلن به نام « من همسر چهارم علیار بیگ هستم» نوشته شده است با فراز و فرودهای زندگی این زوج آشنا میشویم. کتاب علاوه بر روایت شخصی، تصویری از سبک زندگی، روابط اجتماعی و پیچیدگیهای فرهنگی طبقهای از جامعهی ایران پیش از انقلاب را بیان میکند. برای درک بهتر از رستوران باواریا و تأثیر آن، ابتدا نگاهی به زندگی هلن و علیار خواهیم داشت.
هلن پنومارف در ۸ فوریه سال۱۹۳۳ میلادی ( ۱۹ بهمن ۱۳۱۱ شمسی) در پاریس به دنیا آمد. ورا نام مادر هلن و میخائیل نام پدر اوست. در سال ۱۹۱۷ میلادی در جریان انقلاب بلشویکی و شکست ارتش تزاری روسیه خانوادهی مادری هلن از گرجستان و خانواده پدری او از روسیه به فرانسه مهاجرت کردند و در پاریس ساکن شدند.
هلن در شانزده سالگی از طریق خواهرش در مشهورترین مزون لباس پاریس به نام کارینسکا مشغول به کار شد. «مارینا فیودورونا» خیاط اصلی مزون کارینسکا، مایل نبود برای نمایش لباسها از مانکن چوبی استفاده کند و مارینا معمولا از هلن به عنوان یک مانکن واقعی استفاده میکرد؛ به خصوص وقتی که داشت برای «ادویگ فیولر» بازیگر فرانسوی سینما و تئاتر که اندازههای کمرش هماندازهی هلن بود لباس میدوخت.
در سال ۱۹۵۱ م هلن خود را براى رفتن به دانشگاه آماده میکرد اما والدین هلن «الكساندر الریخ» مرد جوان آلمانی، روس را به عنوان نامزد او معرفى کردند. الریخ دانشجوى آكادمى نظامى بود. هلن در تمام طول زندگى الریخ را میشناخت و هیچ وقت او را دوست نداشت. «تایشیا» مادر الریخ دوستى نزدیكى با مادر هلن از سالهای دور و قبل از مهاجرت آنها به فرانسه داشت و زمانی كه پسرش تنها ده سال داشت خودكشى کرد. الریخ تحت تأثیر شوك ناشى از این فقدان، مادر هلن را به عنوان صمیمىترین دوست مادرش، به جاى مادر خودش پیدا کرد. مادر هلن هم همیشه تمام تلاشش را براى مراقبت از الریخ کرد. ازدواج هلن و الریخ، حاصل این دوستى قدیمى بین مادرهایشان و احساس مسئولیتى بود كه ورا در قبال فرزند دوست قدیمى از دست رفتهاش داشت. تربیت خانوادگى هلن، سرپیچى از پدر و مادر آن هم دربارهی چنین موضوعى را عملا غیر ممكن كرد. در ماه اوت ۱۹۵۱، شش ماه پس از تولد هجده سالگى هلن، پدر و مادر او و دوستهایشان دور هم جمع شدند تا ازدواج هلن با مردى كه او را میترساند و از او بیزار بود را جشن بگیرند. حاصل ازدواج هلن و الریخ دختری به نام «تایشیا» است. هلن سه سال به زندگی با الریخ ادامه داد و در نهایت به همسرش نامه نوشت و او را از تصمیم خود برای جدایی با خبر کرد. هلن به همراه تایشیا نزد خانوادهاش باز گشت.
هلـن برای ادارهی خود و دخترش نیاز به پول داشـت و بـه خاطر تجربهی كمى كـه قبل از ازدواج در مدلینگ داشـت توانست در مزونى در نزدیكى خیابان شانزالیزه، به نام «مادام كولبرت» مشغول به كار شود. رستوران «گالیله» در نزدیكى مزون مادام كولبرت تبدیل به پاتوق هلن و دنیز، همكار مدلش در مزون شده بود. آنها اغلب براى ناهار به آنجا میرفتند. به عنوان مشتریهاى همیشگى، هلن متوجه شد شباهتهاى زیادى با زن میانسال و موقر مدیر رستوران دارد. نام او زورك بود اما همه او را «زو» صدا میزدند. خانواده او اصالتا از آذربایجان مىآمدند. زو برادری در لشكر سواره نظام لژیون داشت كه در هندوچین به شدت زخمى شده بود. او براى مداوا به پاریس آمده و در بیمارستان نظامى بسترى بود. یك روز درحالیكه هلن و همکارش در گالیله نشسته بودند، زو براى سلام و احوالپرسى پیش آنها رفت و هلن احوال برادرش را از او جویا شد. زو گفت: «برادرم خیلى بهتر است اما همچنان در همان بیمارستان بسترىست. من تنها عضو خانوادهی او در پاریس هستم، ولى متأسفانه نمیتوانم مرتب به او سر بزنم. اگر زمانى فرصت كنید تا به او سرى بزنید، مطمئن هستم او را خیلى خوشحال خواهید كرد.» با وجود ملالآور بودن ایدهی ملاقات یك سرباز مجروح و رودربایستى هلن با زو و از آن طرف احساس احترام آنها در قبال یك مجروح جنگى، باعث شد تصمیم بگیرند تا براى عیادتى كوتاه و از روى احترام نزد او بروند.
چند روز بعد وقتی آنها براى عيادت و خوشحال كردن آن سرباز سالخورده به بیمارستان رفتند و در جستجوی اتاق برادر زو بودند، به اتاق دو نفرهای رسيدند و توضيح دادند كه به عنوان همسران افسرهاى لژيون براى عيادت برادر زو تواكف به آنجا آمدهاند. مردى جذاب با موهاى مشكى و ويژگىهاى ظاهرى خاص پاسخ داد: «بنابراين براى ملاقات من آمدهايد». با وجود اين كه او به طرز قابل ملاحظهاى بزرگتر از آنها بود، بر خلاف توصيفهاى زو، هيچ نشانى از يك مرد سالخورده نداشت. همين برخورد اول برای هلن كافى بود تا احساس كند به آن سرباز مجروح تعلق خاطر دارد. بدين ترتيب هلن با «عليار بیگ ذوالقدر» آشنا شد؛ كسى كه قرار بود در آيندهای نه چندان دور همسر او شود. باقى ديدار آن روز به شيفتگى هلن از گيرايى اغواكنندهی عليار بر جمع پيرامونش گذشت، و برخلاف تصور او ابدا بعد از ظهر خسته كنندهاى از آب در نيامد.
اگر بخواهیم با علیار بیشتر آشنا شویم باید از اینجا شروع کنیم که علیار بیگ ذوالقدر در ۲۲ سپتامبر ۱۹۱۳ میلادی (۳۱ شهریور ۱۲۹۲ شمسی) در قفقاز به دنیا آمد. مادر او ماهرخ اسد بهادر و پدر او علیبیگ ذوالقدر بود. اینجا کمی مکث کنیم و به قرن پانزدهم ميلادى برویم. زمانیکه دو بـــرادر در بغداد زندگى مىكردند. يكـــى از برادرها مورد غضـــب خليفه گرفت و به مرگ محكوم شـــد، خانوادهاش نیز به شـــمال تبعيد شـــدند. در ميان آنها گروهى در تركيـــهی امروزی ماندند و گروهى دیگر از جمله يكى از همسران و پسر خردسالش به قفقاز كوچ کردنـــد. آنها به تدريـــج در قفقاز بدل به خانـــوادهی بزرگى شـــدند و بدين ترتيب اصل و نســـب و ريشـــه تركى نام ذوالقادار «Zulgadar» شـــكل گرفت. ذوالقـــادار در باكو به يكى از خانوادههـــاى متمول و سرمايهدار در آذربايجان تبديل شـــدند و در كنار زميندارى و پرورش اســـب به عنوان پيشـــه ديرينهشان، با كشف نفـــت در باكو صاحب چاههاى نفت نیز شـــدند. علیبیگ ذوالقدر و ماهرخ اسدبهادر قبل از سال ۱۹۱۱ میلادی با یکدیگر ازدواج کردند و صاحبه سه فرزند به نام رشید، زورک و علیار بیگ شدند. در ســـال ١٩٢٠ ميلادى، هم زمان با انقلاب خونين بلشـــويكی و تســـخير آذربايجان ســـى نفر از اعضـــاى خانواده ذوالقـــادار از جمله پدربزرگ و مادر بزرگ عليار به جوخهي آتش ســـپرده شـــدند و تمام دارايیشـــان در قفقاز را از دســـت دادند. خانوادهی عليار، به كمك برادر ماهرخ، اســـدالله خان اسد بهادر كه ســـفیر ايران بود با گرفتن گذرنامه ايرانى به نام "ذوالقدر" توانســـتند با آخرين كشتى ترک بنـــدر باتومى را به مقصد ايـــران ترک کرده و در ادامه به پاریس مهاجرت کنند.
علیار در سال ۱۹۳۰ میلادی به هنگ سواره نظام لژیون خارجی فرانسه پیوست و در تونس و مراکش خدمت کرد. در سال ۱۹۳۴ میلادی ( ۱۳۱۳ شمسی) ارتش ایران او را احضار کرد تا به ارتش ایران بپیوندد و در دانشگاه نظامی تهران بر آموزش ولیعهد جوان محمدرضا پهلوی نظارت کند. او در همین سالها با تاتیانا مارکاریان بیوه عبدالحسین تیمورتاش ازدواج کرد. او در سال ۱۳۲۲ شمسی دوباره ازدواج کرد و همسر دوم او دختری آلمانی بود. بعد از مدتی از ارتش ایران فرار کرد و دوباره به لژیون خارجی فرانسه پیوست. در جنگهای متفقین در جنوب فرانسه حضور داشت، مدتی در آلمان زندگی کرد و مترجم متفقین بود. با دوست دوران کودکیاش یک ازدواج یک شبهی مصلحتی کرد، با لژیون خارجی فرانسه در جنگ هند و چین شرکت کرد و در همین جنگ بود که مجروح شد. برای درمان در بیمارستان نظامی پاریس بستری شد و برای اولین بار با هلن در تابستان ۱۹۵۵ میلادی دیدار کرد.
بعد از آن بعد ازظهر تابستانی و دیدار مطبوع هلن و علیار با یکدیگر رابطهی آنها چند ماه بدون نگاه و نگرانى نسبت به آینده ادامه پیدا كرد؛ تا زمانیکه دو اتفاق متوالی هر دوى آنها را وادار کرد تا فورا در مورد آیندهی خود تصمیم بگیرند. اولین اتفاق زمانى بود كه هلن، كه در آن زمان تنها بیست و دو سال داشت، متوجه شد كه به دلیل ضعف و سلامت جسمیش قادر به ادامه دادن شغل خود در مزون مادام كولبرت نیست. با این همه شرایط مالى او براى ادارهی خودش و تاییشیا به نحوى نبود كه بتواند بدون كار كردن از پس ادارهشان بر بیاید. از طرفى مراحل طلاق او از الریخ همچنان در جریان بود و الریخ هم تلاش میكرد تا به هر نحوى كه میتوانست مانع جدایىشان بشود. تا این كه بالاخره دادگاه جدایى آنها را تأیید كرد و هلن براى همیشه از شر او خلاص شد. با این همه او احساس میكرد با توجه به وضعیتش در آن زمان و نگاه به آینده، به عقب بازگشته و ابهام درباره آیندهاش او را در وضعیت نامناسبى قرار داده بود. دومین اتفاق زمانى بود كه عمل جراحى دیگرى را بر روى قفسهی سینهی علیار در بیمارستان نظامى ”پرسى“ انجام دادند. همان طور كه هلن با اضطراب به همراه ناصرعلى پهلوان، كاردار نظامى سفارت ایران، پسرعموى مورد علاقه شاه و دوست قدیمى علیار، خارج از اتاق عمل منتظر بودند، وقتى بعد از پنج ساعت پرستار به آنها گفت كه دكترها هنوز در حال جراحى هستند، آنها باور داشتند كه این دیگر پایان كار علیار است. زمانى كه بالاخره پس از هفت ساعت علیار را بر روى ویلچیر از اتاق بیرون آوردند و از نتیجه عمل و برداشته شدن نیمى از ریه او مطلع شدند، دریافتند كه او دیگر شانسى براى بازگشتن به كار نظامى خود نخواهد داشت. دوران نقاهت علیار به كندى سپرى میشد. از طرفى رفتوآمد آنها و تصویر دختر جوانى كه مرد متمولى كه بیست سال بزرگتر از خودش بود را اغوا كرده، به تدریج در جامعهی روسها چرخید و به گوش پدر هلن رسید. یک روز هلن برای عیادت علیار به بیمارستان رفت و علیار بیمقدمه به او گفت که: «با من ازدواج میکنی؟»
هلن انتظار چنین چیزى را نداشت و از این شیوهی درخواست ازدواج علیار غافلگیر شد و با سردرگمى بیشترى از قبل به خانه بازگشت. زمانى كه به خانه رسید، پدرش را در حالى چشم به راه خود دید كه با لحنى جدى او را با عنوان ”Yelyena Mikhailovna“ صدا كرد؛ هلن كه میدانست پدرش تنها زمانهایى كه از دستش عصبانىست او را با نام مشتق از نسل و نسب پدرىاش خطاب میكند، متوجه شد كه اوضاع چندان روبراه نیست. پدرش براى او روشن كرد كه هرگز بیش از این تمایل ندارد كه چنین صحبتهایى درباره دخترش بشنود و هرگونه معاشرت بیشتر با علیار را قدغن كرد. هلن از شنیدن صحبتهاى پدرش ترسید و تصمیم گرفت براى او توضیح بدهد كه آنها به تازگى نامزد كردهاند و علیار هم قصد دارد تا با او تماس بگیرد. او به سرعت با علیار تماس گرفت و به او گفت که بهتر است هر چه زودتر بیاید و با والدینش صحبت كند. كمى بعد علیار با همان وجنات همیشگیاش به خانهی هلن آمد و مورد استقبال پدر هلن قرار گرفت و بدین ترتیب هلن و علیار در آپریل سال ۱۹۵۶ میلادی (فروردین سال ۱۳۳۵ شمسی) نامزدیشان را جشن گرفتند.
هلن و علیار زندگی مشترکشان را در آپارتمان کوچکی در پاریس آغاز کردند. با اینکه هر دو دلبستگی خاصی به این شهر نداشتند درعین حال تصویر روشنی هم براى تصمیمگیرى درباره آیندهشان نداشتند تا اینکه علیار تماسى از ژنرال على كوششى دوست قدیمیاش و كاردار نظامى سفارت ایران براى صرف شام دریافت کرد. علیار از قبل تصورى بیشتر از یك قرار ملاقات اجتماعى نسبت به این دعوت نداشت، مشتاقانه منتظر گذراندن شبی پر از شایعات دربارهی ایران، خانوادههایی که میشناخت، و فامیل و دوستانی بود که براى سالها آنها را ندیده بود. بعد از دیدار با ژنرال کوششى هلن متوجه شد که علیار چهقدر دلتنگ دوستانش در ایران و دوستان قدیمیاش در لژیون و ارتش می شود. ژنرال کوششى هنگام شام به آنها گفت که دعوتنامهای غیررسمی ازمحمدرضا شاه پهلوی آورده است. علیار مربى شاه در دانشكدهی نظامى تهران پس از بازگشتن از تحصیل در سوئیس بود. و وقتی از شرایط تازه علیار باخبر شده بود، پیشنهاد کرد که او به ایران بیاید و به خدمت ولیعهد بازگردد.
این پیشنهاد را هلن و علیار در بلند پروازانهترین رویاهایشان نیز نمیتوانستند تصور كنند.آنها براى سفرشان یك سیتروئن خریدند كه به اندازهی كافى جا داشت تا بتوانند بیشتر چمدانهایشان را به همراه خود ببرند و قرار شد باقى اسبابشان را از طریق دریا بفرستند. آنها در اردیبهشت سال ۱۳۳۵ شمسی سفر خود را به ایران آغاز کردند. از پاریس به سمت جنوب فرانسه حرکت و برای یک هفته در هتل دلنشینی در تپههای کن اقامت کردند. سپس از مسیر ناپل و آتشفشان وسویوس(Vesuvius) به سمت بندر بریندیزى حركت كردند تا از آنجا با كشتى عازم بیروت شوند. پس از یك سفر دریایى، براى دیدن دوستان علیار در بیروت توقف كوتاهى كردند و از آنجا مسیر خود را به سمت بغداد پیش گرفتند. برخلاف خلاف تصور هلن، بغداد هیچ شباهتى با تاریخ و حكایتهاى افسانهاى و عاشقانهی خود نداشت. آنها تلاش كردند تا جایى كه ممكن بود، براى فرار از گرماى طاقت فرساى روز در خنكاى شب سفر كنند و سرانجام از مرز کرمانشاه وارد ایران شدند و مستقیم به تهران رفتند. پس از بازگشت به ایران عليار با درجه سرتيپى به ارتش ایران بازگشت.
هلن و عليار هميشه در تمام بزنگاههاى حياتى زندگىشان از فتحالله امیرعلایی كمك میگرفتند و حمايت بىدريغ و دلواپسى او براى رفاه آنها در طول تمام سالهايى كه در ايران زندگى میكردند هيچ وقت از بين نرفت. فتحالله امیرعلایی و عليـار، يكديگر را از زمان اعزام او براى تحصيل در پاريس میشـناختند. فتحى در دايرهی افراد امين و نزديك محمدرضا شاه پهلوى بود، سرپرستی املاك و دارايیهاى سلطنتى را برعهده داشت و عضو هيأت امناى بنياد پهلوى و بعدا رئيس هتلهاى بنياد بود و به اين واسطه از نفوذ قابل توجهى برخوردار بود.
هلن و علیار در تیر ۱۳۳۵ بدون حضور خانوادهها و با حضوری پسرعمومی علیار و ناصرعلی پهلوان در دفتر یک ملا به عقد یکدیگر درآمدند. برای اینکار هلن ابتدا مسلمان شد و نام «الهه» را كه به دلیل وجه تشابهش با نام هلن انتخاب كرده بودند گرفت و پس از گفتن چند «بله» با اشارهی ناصرعلى پهلوان به او گفته شد كه دیگر ازدواج كرده است. هلن اینبار، بر خلاف ازدواج با الریخ، بدون لباس عروس، كلیسایى آراسته، ضیافت و صداى بیرون پریدن چوب پنبههاى شامپاین، با پوشیدن لباس نخى آبى ساده در گرماى تابستان، در دفترى لخت و بى روح، به دور از هیچکس و هیچ چیز آشنا و بدون کوچکترین شكوهى، با مردى ازدواج كرد كه او را دوست داشت و بدین ترتیب هلن در عرض یك ساعت، در كشورى محدود به سنت و بروكراسى، به الهه تغییر نام داد و چهارمین همسر علیار بیگ ذوالقدر شد.
در سالهای پس از جنگ، شاه ابتکار عمل را برای تبدیل تهران به شهری برای همسانی با پایتختهای اروپایی آغاز کرد. پول نفت همه جا به چشم میخورد و مغازههایی که کالاهای لوکس را براى فروش عرضه میكردند باز شدند. همزمان پاریس هم به عنوان پیشواى مد و كریستین دیور به عنوان یکی از پیشگامترین طراحان لباس، بهشمار میرفت. «نینون» دختر دایی علیار، که خودش با تالارهای مد لباس پاریس غریبه نبود به آقای دیور پیشنهاد داد تا آثارش را به صورت کاملا انحصاری برای قشری خاص به تهران بیاورد. بدین ترتیب او به همراه دو خیاط ارشد از خانه دیور به تهران آمد و مزون نینون در خیابان پهلوی سابق ( ولیعصر فعلی) تأسیس شد. هلن در مزون نینون به عنوان مدل مشغول به کار شد. نینون زمانی که میخواست لباسى را در سالنهاى خودش نشان دهد و گاهى هم زمانى كه قصد داشـت یك طرح خاص، دیده و دربارهی آن صحبت شـود، از هلن میخواسـت تا آن را در یك مهمانى شـام بزرگ یا رویداد مناسـب دیگرى كه مورد توجه قرار داشـت به تن كند.
از زندگى هلن و علیار در ایران سـه سـال میگذشت. آنها افراد زیادى را میشناختند، تقویم اجتماعى بیوقفهاى داشتند و از زندگى در كنار هم خوشـحال بودند. با این همه زندگى آنها به لحاظ اقتصادى در مضیقه بود. همراهى نینون براى هلن همراه با تعلق خاطر و فرصتى براى وقت گذراندن در كنار طبقه اشرافى با لباسهاى شكوهمند بود اما براى او آوردهی مالى مناسبى نداشت. او تنها بیست و شش سال داشت و هر دو امیدوار بودند تا خانوادهی بزرگترى داشته باشند. از آن طرف یك افسـر رده بالاى ارتش هم درآمدش به اندازهاى نبود كه به تنهایى پاسـخگوی تأمین هزینههاى زندگى باشـد. آنها به این نتیجه رسـیدند كه علیار یا باید راه دیگرى را براى جبران كم و كسـر حقوق خود پیدا كند یا به دنبال شـغل دیگرى باشد و بدین ترتیب هلن از مزون نینون و علیار از ارتش استعفا داد.
پس از بیرون آمدن هلن از مزون نینون و اسـتعفاى علیار از ارتش، بار دیگر فتحى دسـت به كار شـد. پروژهاى كه او دست و پا كرد براى هلن و علیار ایدهآل بود: راهاندازی مجدد رستوان هتل کاسپین
در آن زمان «هتل كاسـپین» یكى از هتلهاى نسـبتا خوب تهران بود که در خیابان تخت جمشید (طالقانى امروز) قرار داشت. بر خلاف چشم انداز پیش روى تهران، هنوز شمار زیادى از خیابانهاى شـهر تعریفى فراتر از گذرهاى خاكى نداشـتند. خیابان تخت جمشید یكى از اولین خیابانهایى بود كه آسفالت شد صاحب هتل تصمیم داشت تا با واگذارى ادارهی رستوران به شخص دیگرى آن را به شاخصهاى جهانى نزدیك كند. شـهر به سـرعت در حال توسـعه بود؛ چنانكه زمان كوتاهى پس از به دسـت گرفتن رسـتوران، نواحى اطراف هتل سـاخته شد و موقعیت رستوران كاملا مركزى به حساب مىآمد و مغازههاى نوپا و گردشگرانى كه در آنها رفتوآمد داشـتند به خوبى گواهى بر آن بودند. هتل كاسـپین با توجه به فاصلهی كمى كه با سـفارت آمریكا داشت بیشتر با مشتریهاى آمریكایى و تكنسـینها و مشـاوران مقیمى سـر و كار داشت كه براى پسـتهاى كوتاه مدت در تهران اقامت داشتند و یا به همراه خانواده خود در انتظار نقل مكان به محلى براى اقامت بلند مدت بودند. «بیستروی هتل» در آن مقطع اسنك بار فرسودهای بیش نبود. هلن و علیار موفق شـدند مالك هتل را متقاعد كنند تا سـخت افزارهاى فرسـوده در آشـپزخانه را براى توسـعه و ارتقاى سـطح كیفى منو با تجهیزات به روز جایگزین كند. از آن جایى كه هلن و علیار خدمه كم تجربهاى داشتند، تصمیم گرفتند تا با انتخاب منوى ساده از غذاهاى فرانسوى و بین المللى كه خودشان به روش تهیهی آن احاطه داشـتند و به آموزش و آمادهسـازى پیچیدهاى نیاز نداشـت، احتمال خرابكارى در آشـپزخانه و حین سرویس را به حداقل برسانند و بدین ترتیب «بیسترو» در سال ۱۳۳۸ شمسی باز شد. هر چند بیسترو شیكترین رستوران تهران نبود، با این همه رقباى زیادى هم نداشت و به سرعت در میان قشر غیر بومى مقیم تهران محبوب شـد. شـروع تؤام با دوراندیشـى و سـخت كوشـى هلن و علیار بالاخره به ثمر نشست و آنها توانستند تاییشیا را براى زندگى به همراه خود به ایران بیاورند. در پاییز سال ۱۳۴۱ و با به توافق نرسـیدن زولو و مالك هتل برای ادامهی همکاری، زمان حضور هلن و علیار در بیسـترو به پایان رسـید.
هلن و علیار از تهران به آبادان رفتند. جایى كه دوست آنها «سرژ بزروكه» در تنها هتل شهر رستورانی به سبك غربى داشت. سرژ مسئولیت توسعه و سر و سامان دادن رستوران هتل را مشابه تجربهی هتل كاسپین به آنها سپرد. آنها هرچه از دستشان برمیامد براى توسعهی رستوران انجام دادند. با این حال هیچ چیز نمیتوانست این واقعیت را تغییر دهد كه آبادان فاقد جاذبههاى اغوا كنندهی تهران است و برای همین بعد از یک سال به تهران بازگشتند.
پس از بازگشت به تهران طبق روال گذشته و تغییر مسیرهای قبل، هلن و علیار به واسطهی فتحالله امیرعلایی با علی اصغر پیروی آشنا و مسیر جدیدی را آغاز کردند. پیروی به عنوان مؤسس و سرمایهگذار با همراهی هلن و علیار و دو کارمند شرکت ایران باریت را راهاندازی کرد. در این همکاری هلن به عنوان منشی و علیار به عنوان مسؤل روابط عمومی و مذاکرات نقش مهم و تاثیرگذاری در موفقیتهای ایران باریت ایفا کردند.
در دههی پنجاه شمسی «فلیکس آقایان» همسر دختر دایی علیار در نزدیکی شلهی سلطنتى هتل دیزین را ساخت و با توجه به اهمیت این مکان که محل تفریح خانوادهی سلطنتی بود و به دلیل دوستی و اعتمادی که به علیار داشت مدیریت و ادارهی آن را به علیار و هلن سپرد.
آنها بعد از کار در هتل دیزین، با شراکت فتحالله امیرعلایی رستوران باواریا را در خیابان اراک راهاندازی کردند. موقعیت رستوران باواریا امكان دسترسى به برجستهترین قشر جامعه را برای آنها فراهم كرده بود. هدف آنها مهمانهایى از مقامهاى عالى رتبه ی حكومتى، در كنار جامعهی تجارى بود. دو قشرى كه در ایران، با هم پیوندى ناگسستنى داشتند. تجربه و دایرهی اجتماعى هلن و علیار با فاصلهی زیادى از روزهاى کمتجربهی شروع آنها در بیستروى هتل كاسپین، باواریا را به یكى از رستورانهاى معروف شهر و جایى براى دیده شدن تبدیل كرد.
هلن و علیار از اواخر حضور در هتل دیزین تا رستوران باواریا با سرعت فزایندهای از یکدیگر دور میشدند. علیار در نوشیدن و سیگار کشیدن زیادهروی میکرد و خبر خیانتهای او به گوش هلن میرسید. هلن نمیتوانست خشم خود را پنهان کند و خود را با ادارهی باواریا مشغول کند. تا اینکه یک روز در مهمانیهای خود، علیار را در وضعیتی نامناسب با یکی از مهمانها دید. هلن بیاحترامی در خانهاش را نمیتوانست تحمل کند و برای همین با علیار تصمیم گرفتند که مدتی از یکدیگر فاصله بگیرند تا بتوانند به زندگی مشترک و امکان ادامه دادن آن فکر کنند. به این ترتیب هلن از ایران خارج شد و علیار برای ادارهی باواریا در ایران ماند.
مدتی بعد در ایران انقلاب شد، باواریا برای همیشه تعطیل شد و علیار به شکل مخفیانه از ایران خارج شد و به پاریس رفت. هلن و علیار در این مدت چند مرتبه یکدیگر را دیدند. آنها براى شركت در عروسى یكى از دوستان خود به خارج از پاریس رفتند و در راه بازگشت از عروسى، در كوپهی قطار براى آخرین بار یكدیگر را در آغوش كشیدند. این، آخرین دیدار آنها بود.
بعد از چند هفته علیار براى همیشه فرانسه را براى پیوستن به دوستان خود در جنوب اسپانیا ترك كرد. جایى كه شمار زیادى از ایرانیهاى تبعید شده در آنجا پناهنده شده بودند. هلن پس از چند وقت با خبر شد که علیار به سرطان مبتلا شده است و چند ماه بعد، در تماسى از طرف كنسولگرى فرانسه از فوت علیار با خبر شد. آنها با همهی اختلافهایى كه با یكدیگر داشتند، سالهاى زیادى را در كنار هم سپرى كردند. مرگ او براى هلن اندوه بزرگى بود. هلن با زورك در تماس بود و متوجه شد که او معتقد است احتمالاً برادرش خودكشى كرده است. زندگی علیار با یک انقلاب آغاز شد و به پایان رسید. اولین انقلاب روند زندگى او و دیگرى آخرین مرحلهی آن را تعیین كرد. هلن در یازدهم ژوئن ۲۰۱۱ (خرداد ۱۳۹۰ شمسی) در تخت خانهی خود در نزدیكى شهر بوردو درگذشت.
مقالههای مرتبط

رستوران باواریا


